تک بیتی های مانی …

هزار قصه شنیدم ز بی وفائی تو
مرا که عهد وفایم بدست قصهء توست

مرا ز نام تو این هستیم بجا ماند
و گرنه نام خودم نامهء فراموشی است

بیاد آنچه در آن خفته گشته نالهء عشق
که ناله نالهء من ، از نهانِ فریادست
پیام عهد وفا را دگر نمی خوانی
مرا که عهد وفا نیست ، ز بی وفائی توست

بیک پیالهء عشقت خراب میکده ام
و گرنه خودم پیرِ می فروشانم

مرا زجام لبت غرقِ در سَبو کردی
بگیر دست و دلم تا نفس ز تو گیرم

درون خانه اگر مِهر تو نمی یابم
میانِ قابِ دلم عکس مِهرِ تو زده ام

حدیثِ عشق و وفا را شنیده ای ز دلم ؟
هرآنکه عاشق توست ، روز و شب نمی داند

صفای مجلس یاران چه دیده ای مانی ؟
نوای رونقِ عشق است و سینه ای آتش

مجالِ صحبت ما نیست میان مجلسِ یار
اگر سخنی هست درون خستهء ماست

چو شمعِ مجلس یار گشته ام بسوختن خود
ولی دوصد دریغ که پروانه ای نمی بینم

بیا که عهدِ وفا بسته ایم به دولتِ عشق
هرآنکه وفا شکند ، رنجِ جاودانه اش باشد

ز دوستی ظاهر نمای دشمن دوست
دَرونِ شعله زنش ، خاکِ ماندهء یأس است

خرابِ میکده باشم ز روی تو ساقی
به بین که پیرِ باده فروش هستم از فسانهء تو

به سرزمینِ دلم ریخته ام بذرِ گلت
به آن امید که روزی به بویم عطرِ دلت

مانی

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 9:41 توسط مانی| نظر بدهيد
هشیار کسی باید کز عشق جدا گردد

غزلی از مانی —

هشیار کسی باید کز عشق جدا گردد
زین تیر بلایش را بر زخم سوا گردد
در مرحلهء سختی دام است و هوای دل
عشق آید و برچیند هوش غرق هوا گردد
بیداری و هوشیاری در عشق ندیدی کس
سهل است به دریائی افتاده فنا گردد
جانا تو بده جامی تا رسم سَماع آرم
مستانه کنم کاری جان فصل رها گردد
ای لعبت شیرازی سرمست و به زیبائی
حُکمی زدهای برجان، رنجی است که صفا گردد
شیرازهء تدبیرم، میماند و میشوید
این قائلهء دل را ، برعقل چها گردد
سِریست درون من چون شعلهء جانسوزم
بر جان و تنم اکنون هر غرق غنا گردد
سیل است و فنا انگیز شوریده و مشتاقی
هر سلسلهء مویت چون قصد بلا گردد
مانی، نظر معشوق، جزء ظلم و ستم راهی
نیست در نظر و رویم ، کاری که دوا گردد
میسازم و میسوزم ، میمانم و میبویم
از عطرِ سرِ عشقت ، تا جان سوی ما گردد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *